تبليغاتX
شبنم عشق


شبنم عشق

از شبنم عشق خاک آدم گل شد یک قطره فرو چکید و نامش دل شد

ای خدا غصه نخور از تو فراری نشدم

بعد از آن حادثه در کفر تو جاری نشدم

با وجودیکه به حکم تو دلم زخمی شد

شاکی از آنکه مرا دوست نداری نشدم

ابر را چوب همین سادگی اش ویران کرد

منکه ویرانتر از آن ابر بهاری نشدم

ای خدا غصه نخور باز همین می مانم

من زمین خورده این ضربه کاری نشدم

هرکسی خواست تو رااز من جدا سازد دید

هر چه کردی تو به من از تو فراری نشدم

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 15:39 توسط NOX| |

 

 بیا با هم عوض کنیم جای دلامونو یه بار

                             تا من بشم یه تیکه سنگ تا تو بشی عاشق زار

 یه شب با چشم دل من عشقو تماشا بکنی

                             خودت رو هرجوری شده تو دل من جا بکنی

 تا تو دچار من بشی لحظه شمار من بشی

                              خواب و حرومت بکنم صید شکار من بشی

 برام یه بازیچه بشی بشم تمام زندگیت

                              پشت سرت بخندم و به سادگی و بچگیت

 این در و اون در بزنی واسه به من رسیدن

                               برات یه رویا بشه منو یه لحظه دیدن

 نازدلم رو بکشی از عشق جوابت بکنم

                                پر از نیاز من بشی غرق عذابت بکنم

 تا جون داری گریه کنی تا جاداره من بد بشم

                                همیشه خواهشم کنی حتی نگاهت نکنم

 همیشه دست رد به سینت بزنم تو گریه و زاری کنی

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 15:37 توسط NOX| |

میدانم که میدانی !...

دلم از غصه داغون است میدانم که میدانی

بهارم چون زمستان است ، میدانم که بارانیست

اگر روزی تو رو از ما بگردانی ،

قسم بر روی ماهت بر نمیگردم

وگر روزی سراغ از من بگیری تو گرم از هرکسی باشد

نمیابی مرا هرگز

میدانم !.... نمیابی

اگر از قلب خود آیینه ای سازی

نمیبینی دگر چشمان اشک آلوده ی من را

میدانم !..... نمیبینی

وگر روزی به زیر خاک گردی تو،

زبانم لال باشد ، کور باشم ، من نبینم

وگر روزی چنین باشد نمیبینی حتی قطره ی اشکی

بدان قبل از تو من مردم

میدانم که پیش از من نمی میری

در این بازی اگر شاه رخت ، مات دل من کرد ،

بدان شاه مهره ام باقیست

میدانم که میبازی

مرا دیدی تو میشناسی مرا ای یار و میدانم

اگر بینی مرا هرگز نمیشناسی

میدانم نمیشناسی

فقط این را بدان ای یار! .....

اگر دیدی دلم از غصه داغون است و دستانم به جای گل

پر از خار و پر از خالیست و

لبهایم به جای قصه های عاشقانه ساکت مهر است

و چشمانم دگر دیدن نمیدانند

بدان از دست توست ای یار ..... نگو هرگز نمیدانی

میدانم که میدانی!........

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 15:32 توسط NOX| |

خویش را باور کن

هیچ کس جز تو نخواهد آمد

هیچ کس چون تو نخواهد زیست

شعله روشن این خانه تو باید باشی

هیچ کس چون تو نخواهد تابید

سرو آزاده این باغ تو باید باشی

هیچ کس چون تو نخواهد رویید

چشمه جاری این دشت تو باید باشی

هیچ کس چون تو نخواهد جوشید

ریشه ها می گویند ما توانا تر از آنیم که می پنداری

باز کن پنجره , صبح آمده است

باز هم منتظری !!؟

تک سوار این جاده تو باید باشی

و خدا می داند و خدا می خواهد

تو "خود آیی" باشی بر پهنه خاک

نازنین ,داس بی دسته ما سال هاست

خوشه نارسته بذری را می چیند

که به دسته پدران ما در خاک نریخت

کودکان فردا خرمن کشته امروز تو را می جویند

خواب و خاموشی امروز تو را

در نگاه فردا ,در حضور تاریخ

هیچ کس بر تو نخواهد بخشید

هیچ کس جز تو نخواهد آمد

هیچ کس بر در این خانه نخواهد آمد

و نخواهد گفت بر خیز که صبح است

بهار آمده است

تو بهاری...آری

خویش را باور کن

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 15:31 توسط NOX| |


Design By : Night Skin