تبليغاتX
شبنم عشق


شبنم عشق

از شبنم عشق خاک آدم گل شد یک قطره فرو چکید و نامش دل شد

من عشق را از انعکاس مهتاب در حوض مادر بزرگ آموختم



                                                        من ایثار را از قلب خورشید در آسمان صحرا آموختم



من زندگی را از امواج طوفانی شب دریا آموختم



                                                           من محبت را از قطره های باران بر علفزار آموختم



من صداقت را از یک رنگی ابر های سفید آموختم



                                                              من وفا را از کبوتران بر شاخه های خشکیده آموختم



من گذشت زمان را از چشم های منتظر آموختم



                                                                من عطش را از چکاوک های خانه همسایه آموختم



من ایمین را از کودکان معصوم آموختم



                    و من آموختم هر چه را که می خواهم فقط از معبود یکتا بخواهم

 

 

 


نوشته شده در جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 13:34 توسط NOX| |

 

 

سلام دوستان عزیزم

 

دیروز دوستم رو دیدم همون پسری که قصه عاشقی اون رو براتون نوشته بودم

 

(البته با اجازه خودش)

 

 

دوست دارید بدونید که دیروز درباره اون دوستش که شش سال از خودش بزرگتر بود چی گفت:

 

 

با بغضی که در گلو داشت گفت تا امروز نزدیک دو هفته است که

 

 

 اونو ندیدم تا باهاش حرف بزنم  دلم براش خیلی تنگ شده

 

 

من گفتم پس چرا نمیری  به دیدنش

 

 

اون گفت: راستش من بهش قول دادم که دیگه به دیدنش نرم البته محل کارش

 

 

من گفتم : حالا به یک بهونه برو پیشش و اونو ببین

 

 

میدونی اون چی گفت ؛ گفت که تو بهترین دوست من بودی و هستی ولی اینو بدون که

 

 

در زندگی ، درعشق، در دوستی ،و... دو چیز را رعایت کن تا موفق باشی:

 

 

1-  مرد باش

 

2-  صادق باش      

                            

 

بعد بهم گفت که ای دوست عزیز اگر این دو اصل را رعایت کنی انچه که دلت میخواد همون

 

میشه .

 

 

 

حالا دوستان عزیزم من یک چیز بگم همان طور که دوستم گفت باید مرد باشی و

 

 

صادق باشی ولی من اینو بگم که این اصول هم باید در وجود من باشه و هم در

 

 

وجود تو تا بتونیم دوست های خوبی برای هم بشیم  نظر شما چیه؟.......

نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 8:23 توسط NOX| |

به نام خدا

 

میخوام براتون یه داستان تعریف کنم:

 

یکی بود یکی نبود.....

 

توی این دنیای کوچک یه پسر بود که عاشق یه دختری بزرگتر از خودش شده بود(دختره یک سال بزرگتر بود) این پسر نزدیک به سه سال و نیم عاشق اون دختر بود .

پسر بدبخت روش نمیشد به اون دختر بگه که دوستش داره ،تا اینکه بالاخره تصمیم گرفت به اون بگه که دوستش داره.

این پسرنمی دانست از چه راهی  به دختره بفهمونه که دوستش داره؛تا این که با داداش دختره دوست شد وبه بهونه داداش ِ؛میرفت در خونه ی اونا تا دختره رو ببینه خلاصه بعد از دو سه هفته تونست با دختره تلفنی صحبت کنه ،این پسر هر روز زنگ میزد خونه ی اونا و با دختره حرف میزد؛دختره بعد از چندین ماه صحبت کردن با پسره،همچین که پسره قشنگ عاشق اون شده بودبه دروغ گفت:

من فقط به خاطر اینکه از تو بزرگترم باهات حرف میزدم واگه تو بخاطر دوست داشتن من باهام حرف میزدی بهتره بدونی که من نامزد دارم ؛این حرف باعث شد که پسره از هر چی دختره تو دنیا بدش بیاد و همچنین تو نمرات پایان ترم هم خوب نتیجه نگرفت...................

این پسر نمی توانست اون دختر رو فرامش کنه تا اینکه:

 با یک دختر که شش سال از خودش بزرگتر بود آشنا شد؛این پسر ِ قصه ی ما این دختر رو مثل آبجی بزرگ خودش یا بهتر بگم یک دوست می دونست و هر روز به دیدن اون میرفت.

حالا  از آشنایی این پسر با دوست جدیدش نزدیک به یک ماه میگزره و این پسر تونسته به کمک دوستش اون دختره بی انصاف رو فراموش کنه.

ولی حالا چکار بکنه که بدلیل بی فرهنگی مردم شهر شون ( اینکه یک دختر و یک پسر با هم دوست باشن) نمیتونه بهترین دوست زندگیش رو ببینه و با اون حرف بزنه .......................!

 

دعای من برای این پسر :چون این پسر، این دختر(همونی که شش سال بزرگتراز خودش) را فقط مثل یک دوست و یک آبجی بزرگ میدونه امیدوارم بی فرهنگی مردم شهر شون باعث دوری این دو از هم نشه ویک وقت خدایی نکرده دختره به دلیل اینکه"به اشتباه فکر کنه پسره به اون،به چشم دوست و آبجی بزرگ نگاه نمی کنه "از اون بخواد که فراموشش کنه .

 

ببخشید این پست خیلی طولانی شد ولی داستان عبرت آموزی حد اقل برای من بود .........................نظر شما چیه؟!!     

 

 

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 17:36 توسط NOX| |

نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 12:3 توسط NOX| |

 

نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 8:19 توسط NOX| |


Design By : Night Skin