شبنم عشق
از شبنم عشق خاک آدم گل شد یک قطره فرو چکید و نامش دل شد
باز باران بی ترانه .... باز باران با تمام بی کسی های شبانه من به پشت شیشه تنهایی افتاده نمی فهمم چرا مردم نمی فهمند که دیگر وقت فرهنگ است نمی دانم چرا مردم نمی دانند
عشق از دوستي پرسيد: فرق من و تو چيست؟ دوستي گفت من آدمارو با سلام آشنا ميكنم تو بانگاه من آدما رو با دروغ جدا ميكنم تو با مرگ ولی به نظر من امکان جدا شدن دو دوست واقعی هم میتونه مرگ باشه نظر شما چیه؟
قایقی خواهم ساخت قایق از تور تهی پشت دریا ها شهری است پشت دریاها شهری است پشت دریاها شهری است بی احساس ترین کلمه بی تفاوتی است مراقب آن باش دوستانه ترین کلمه رفاقت است از آن سو استفاده مکن زیباترین کلمه راستی است با آن رو راست باش زشت ترین کلمه دو رویی است یک رنگ باش
زندگی گفت که چه بود آخر حاصل من عشق فرمود تا چه گوید دل من عقل نالید کجا حل شود مشکل من مرگ خندید در خانه ویرانه ی من
محرم راز باش برای دوستت دلت را گرم کن تا قناری ها در باغت شادی کنند
زندگی برای من مثل رانندگی در یک شب زمستانی ، در یک جاده کوهستانی پر پیچ وخم که مه شدید امکان دیدن را سلب میکرد و با اتومبیلی که هیچ چراغی ندارد شده است ؛ ومن هر لحظه مرگ را جلو چشمهای پر از اشک خود می دیدم . به فکر فرو رفتم و با خود گفتم: که اگر یک دوست واقعی دراین جاده داشتم دیگر رانندگی برایم مشکل نبود آری دیگر زندگی برایم بی معنی و مشکل نبود ولی افسوس که در این دنیا دوستی که بتواند با دوستی اش زندگی را برایم معنی دار کند وجود ندارد. جان فدا کردن برای دوست چندان مشکل نیست پیدا کردن دوستی که لیاقت جان فدا کردن داشته باشد مشکل است دوستی را از پروانه آموختم چرا که: با آتش دوست بالهایش سوخت
سکوتم را به باران هدیه کردم تمام زندگی را گریه کردم نبودی در فراق شانه هایت به هر خاکی رسیدم تکیه کردم تا حالا اینقدر دلم نگرفته بود امروز بد ترین روز زندگیم بود
لازم نیست بزرگ باشی تا شروع کنی باید شروع کنی تا بزرگ شوی. بهترین عملکرد را وقتی دارد که باز باشد . و بعضی امید بی پایان را توی کتاب خوندم شراب بد شراب نخوردم توی کتاب خوندم سیگار بد سیگار نکشیدم توی کتاب خوندم عشق بد کتاب نخوندم
سلام دوستان عزیز دیروز با دوستم (پسر قصه ای که در پستهای قبلی داستان عشقشو برای شما نوشته بودم) قرار گذاشتیم شام با هم باشیم و همینطور هم شد و ما شام با هم بودیم . من از دوستش (دختری که شش سال از خودش بزرگتر بود) پرسیدم و او در حالی که هم خوشحال بود و هم ناراحت به من گفت : امروز اونو در محل کار یکی از دوستاش دیدم از یک طرف خوشحالم که دوباره دیدمش و با هاش حرف زدم ؛ از طرف دیگه وقتی که می خواست بره محل کار خودش من پر حرفی کردم و فکر کنم که از دست من رنجیده شد چون خداحافظی اش مثل همیشه نبود. من می خواستم برم دنبالش تا اینکه ازش معذرت بخوام ولی شرایط طوری بود که نمیشد به هر حال از دوستش خواستم که از طرف من ازش معذرت خواهی کنه . دوستان باورتون نمیشه این دوست من انقدر دل نازکه که وقتی یکی از دستش ناراحت میشه دلش میخواد گریه کنه مخصوصا که این دوستش با بقیه فرق داره و دوست من این دختر رو بهترین دوست خودش مید ونه. این دوست من یک خصلتی که داره اینه که وقتی کسی ازش ناراحت میشه تا اون فرد اونو نبخشه دیگه روش نمیشه تو چهره ی اون ادم نگاه کنه ومن مطمئنم که چون این دوست من ناخواسته باعث ناراحتی بهترین دوستش شده و از طرفی چون بهترین دوست دختره از طرف دوست من ازش معذرت خواهی کرده اون دختربه خاطر خدا و بخاطربهترین دوستش؛ دوست منو میبخشه و دوست من دوباره خوشحالی دوستی با اونو احساس میکنه ! نظر شما چیه؟!!! آخرهای فصل پاییز یه درخت پیر و تنها
می خورد بر مرد تنها
می چکد بر فرش خانه
باز می اید صدای چک چک غم
باز ماتم ...
نمی دانم ، نمی فهمم
کجای قطره های بی کسی زیباست ....
که باران دوست تنها نیست
صدای ممتدش در امتداد رنج این د لهاست
کجای مرگ ما زیباست ...
نمی فهمم ....

خاهم انداخت به آب
دور خواهم شد از این خاک غریب
که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه عشق
قهرمانان را بیدار کند
و دل از آرزوی مروارید
هم چنان خواهم راند
نه به آبی ها دل خواهم بست
نه به دریا پریانی که سر از آب به در می آرند
و در آن تابش تنهایی ماهی گیران
می فشانند فسون از سر گیسوها شان
هم چنان خواهم راند
که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است
بام ها جای کبوتر هایی است
که به فواره ی هوش بشری می نگرند
دست هر کودک ده ساله شهر .شاخه معرفتی است
مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند
که به یک شعله . به یک خواب لطیف
خاک موسیقی احساس تورا می شنود
و صدای پر مرغان اساطیر می آید در باد
که در آن وسعت خورشید به اندازه ی چشمان سحر خیزان است
قایقی باید ساخت









تنها برگی روی شاخش مونده بود میون برگها
یه شبی درخت به برگ گفت کاش بمونی درکنارم
آخه من میون برگها فقط تنها تو رو دارم
وقتی برگ درخت رو می دید داره ازغصه میمیره
با خداراز و نیاز کرد اون رو از درخت نگیره
با دلی خرد و شکسته گفت نذارازاون جدا شم
ای خداکاری بکن که تا بهارهمین جا باشم
برگ توخلوت شبونه از دلش با خدا می گفت
غافل ازاینکه یه گوشه باد همه حرفاشو میشنفت
باد اومد باخنده ای گفت آخه اینحرفها کدومه
با هجوم من رو شاخه عمرهر دوتا مونه
یه دفعه باد خیلی خشمگین بایه قدرتی فراوون
سیلی زد به برگ و شاخه تا بگیره از درخت جون
ولی برگ مثل یه کوهی به درخت چسبید و چسبید
تا که باد رفت پیش بارون، بارون هم قصه رو فهمید
بارون گفت با رعد و برقم می سوزونمش تا ریشه
تا که آثاری نمونه دیگه از درختو بیشه
ولی بارونم مثل باد توی این بازی شکست خورد!
به جایی رسید که بارون آرزو می کرد که میمرد
برگ نیفتاد از رو شاخه آخه این کارخدا بود
هرکی زندگیش رو باخته دلش از خدا جدا بود
| Design By : Night Skin |



