شبنم عشق
از شبنم عشق خاک آدم گل شد یک قطره فرو چکید و نامش دل شد
ای کاش زبان نگاهم را می دانستی و با این همه سکوت مرا به خاموشی متهم نمی کردی کاش می دانستی من همیشه با زبان چشمانم با تو سخن می گویم چشمانی که از ندیدنت سیل ها دارند برای جاری ساختن سخن ها دارند برای گفتن غزل ها دارند برای از تو سرودن و دوستی ها دارند برای از تو فریاد کردن کاش می دانستی که من تو را یک دوست می پندارم
پروانه بی پروا یک شبی پروانگان جمع آمدند در مضیفی طالب شمع آمدن جمله می گفتند : «می باید یکی کاو خبر آرد ز مطلوب اندکی» شد یکی پروانه تا قصری زدور در فضای قصر جست از شمع نور بازگشت و دفتر خود باز گرد وصف او بر قدر فهم آغاز کرد ناقدی کاو داشت در مجمع مهی گفت :«او را نیست از شمع اگهی» شد یکی دیگر گذشت از نور در خویش را بر شمع زد از دور در پر زنان در پرتو مطلوب شد شمع غالب گشت و او مغلوب شد باز گشت او نیز مشتی راز گفت از وصال شمع شرحی باز گفت ناقدش گفت:« این نشان نیست ای عزیز همچو ان یک کی نشان داری تو نیز ؟» دیگری برخاست می شد مست مست پای کوبان بر سر آتش نشست دست درکش کرد با آتش به هم خویشتن گم کرد با او خوش به هم چون گرفت آتش زسر تا پای او سرخ شد چون آتشی اعضای او ناقد ایشان چو دید او را ز دور شمع با خود کرده هم رنگش ز نور گفت:«این پروانه در کار است و بس کس چه داند ؟ این خبر دار است و بس » ان که شد هم بی خبر هم بی اثر از میان جمله دارد او خبر 


| Design By : Night Skin |



